تبليغاتX
بوی گندم

 

 

برای چشمان مهربانت می نویسم ، حکایت بی انتهای عشق را

 

تا بدانی ...

 

محبت و عشق را در چشمان تو آغاز کردم ...

 

چشمانم را در نگاه مهربانت غرق می کنم و لبانم ، ذکر عشق را می سراید !!

 

و اکنون ...

 

الفبای عشق من با تو آغاز شد و بر لوح قلبم ، واژه ی " دوستت دارم " ، حک گردید .

 

تنها برای قلب پر مهر تو می نویسم ...

 

که عشق  بی انتهای زندگی ام هستی !!

 

می خواهم این بار برای تو بنویسم ...

 

فارغ از تمام دلتنگیها و تنهاییها ، با کلماتی مملو از عشق و احساس ...

 

می خواهم برایت بگویم ...

 

بگویم که هستم ...

 

که همسفر جاده ی بی انتهای عشق تو خواهم بود !!

 

به چشمانم نگاه کن ...

 

و شوق همسفر بودن را با کوله باری از عشق و امید ...

 

در آن دریاب ... !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:19  توسط گندم  | 

 

 

  • تو نبودی و من با عشق نا آشنا بودم....
  • تو نبودی و در نهان خانه دلم جایت خالی بود.......
  • تو نبودی و باز به تو وفادار بودم........
  • تو نبودی و جز تو هیچ كس را به حریم قلبم راه ندادم......
  • و تو آمدی.از دوردستها......
  • از سرزمین عشق......
  • تو مرا با عشق آشنا كردی.....
  • با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........
  • تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختی..........
  • با تو كامل شدم.......
  • با تو بزرگ شدم......
  • با تو الفبای عشق را اموختم.......
  • ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......
  • به تو و كلبه عاشمان بالیدم.......
  • تو نیمه گمشده ام شدی........
  • حال كه اینچنین شیفته توام باش تا در كنارت آرامش بیابم....
  • حتی برای لحظه ای از من جدا نشو......
  • بدون تو دستم سرد است........
  • بدون تو آغوشم تهی و لبریز درد است......
  • به حرمت عشقمان...
  • به حرمت لحظات زیبایمان..........
  • مرو كه بی تو من هیچم.......
  • بمان با من.....
  • بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........
  • بدان كه عشقمان همیشه پاك خواهد ماند.............
  • به وفایم ایمان داشته باش...............
  • تا به تو نشان دهم معنی واقعی واژه عشق را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 0:44  توسط گندم  | 

 

 

 

 

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟
میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟
میدونین عشق چه مزه ای داره؟؟؟
میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟
میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟
میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟
ميدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟
میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟
میدونین ...؟؟؟  وقتی
یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدی
طوری میشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق می تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن .همه چی با یک نگاه شروع میشه
این نگاه مثل نگاهای دیگه نيست ، یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن ...
محو زیبایی نگاهش میشی ، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس می كنی ، نه اصلا می زاریش توی یه صندوق ، درش رو هم قفل می كنی تا كسی بهش دست نزنه.
می بینی كار دل رو؟
شب می آی كه بخوابی مگه فكرش می زاره؟! خلاصه بعد یه جنگ و
جدال طولانی با خودت چشات رو رو هم می زاری ولی همش از خواب میپری ...
از چیزی میترسی ؟؟؟؟؟.....
صبح كه از خواب بیدار میشی نه می تونی چیزی بخوری نه می تونی كاری انجام بدی ، فقط و فقط اونه كه توی فكر و ذهنت قدم می زنه
به خودت می گی ای بابا ازكار و زندگی افتادم ! آخه من چمه ؟
راه می افتی تو كوچه و خیابون هر جا كه میری هرچی كه می بینی فقط اونه ، گویا كه همه چی از بین رفته و فقط اون مونده
طوری بهش عادت می كنی كه اگه فقط یه روز نبینیش دنیا به آخر میرسه
وقتی با اونی مثل اینكه تو آسمونا سیر می كنی وقتی حرف ميزنه گویا همه دنیا رو بهت میدن
گرچه عشق نه حرفی می زنه و نه نگاهی می كنه !
آخه خاصیت عشق همینه آدم رو عاشق می كنه و بعد ولش می كنه به امون خدا
وقتی باهاته تو دلت می گی تورو خدا فقط یه بار نیگام كن آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده  .
.بدجوری بهش عادت كردی ! مگه نه ؟

اون دلش يه خاي ديگه هستش ولي نمي خواد بهت بگه
دنیا رو سرت خراب میشه
همه چی رو ازت می گیرن همه خوشبختیهای دنیا رو
دیگه قلبت نمی تپه دیگه خون تو رگات جاری نمیشه
یه هویی صدای شكستن چیزی می آد
دلت می شكنه و تكه های شكستش روی زمین میریزه
دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت گریه نمیکنی
دلت میخواد داد بزني ولي نمي توني اوني چيزي كه تو دلته بهش بگي

خدايا چيكار كنم ؟
دیگه دلت نمیخواد چشمات رو باز كنی
آخه اگه بازشون كنی باید دنیای بدون اون رو ببینی
تو دنیای بدون اون رو می خوای چی كار ؟
و برای همیشه یه دل شكسته باقی می مونه برات .
دل شكسته ای كه تنها چاره دردش تویی...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:55  توسط گندم  | 

 

عاشقونه
می‌تونم تو لحظه‌های بی‌كسیت، واسه تو مرحم تنهایی باشم می‌تونم با یه بغل یاس سفید، تو شبات عطر ترانه بپاشم می‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچینم می‌تونم حتی اگه دلت نخواد، واسه تو روزی هزار بار بمیرم می‌تونم با یه سلام گرم تو، تا ابد زندگی‌مو آبی كنم می‌تونم رو شونه‌های مردونت، دردامو با هق‌هقم خالی كنم می‌تونم با تو به هر جا برسم، توی خواب اسمتو فریاد بزنم می‌تونم قصه‌ی دیوونگیمو، توی كوچه‌های شهر داد بزنم می‌تونم تا به همیشه پا به پات، توی هر قصه كنارت بمونم می‌تونم زیر پر ستاره‌ها، واست از لیلی ومجنون بخونم می‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقایق ببره می‌تونه قشنگی برق چشات، منو از یاد حقایق ببره می‌تونه دستای تو رو شونه‌هام، خبر از یك شب یلدا رو بده می‌تونه بوسه‌ی تو رو گونه‌هام، واسه من نوید فردا روبده می‌تونه صدای گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤیایی كنه می‌تونه گرمای مهربونیهات، همه زندگیمومهتابی كنه می‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق دیدار تو مبتلا كنه می‌تونه حس غریب بودنت، دردای زندگیمو دوا كنه می‌تونی توخستگی‌های تنت، به من و شونه‌ی من تكیه كنی می‌تونی با یه نگاه زیر چشم، دل كوچیكمو دیوونه كنی می‌تونن رازقی‌یای باغچه‌مون، تا همیشه بوی دستاتو بدن می‌تونن حتی اگه خودت نگی، واسه من از عشق تو خبربدن می‌تونن همه تو این شهر بزرگ، منو دیوونه‌ی عشقت بدونن بذاراز اینجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا بخونن

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 0:8  توسط گندم  | 

 

 

بنويسم عشق من سلام

 من چه كنم كه نمي تونم ببينم تو خيال داري با يكي ديگه ....... من از مجنونم بد ترم

مجنون واسه ليلي قاصدي فرستاد اما من چي ؟ من نمي خوام سلاممو كسي بهت برسونه ، فداي اون چشاي مثل كهكشونت برم

به جون خودت كه مي ميرم  بدون تو

اگه كسي قسمم بده اولي ،دومي ،سومي، آخريش همش خودتي .

من فداي گندم گفتنات ، من برم سراغ كدوم شاعر ؟ شعر چه كسي رو واست بنويسم وقتي آسمونش تويي ، ستاره ش تويي ، باغچه ش تويي ، مجنونش تويي ، فوارش تويي ، گلدونش تويي ، اصلا هميشه همش فقط تويي .

دلم مي خواد يه جور زندگي كنم كه آدماش بهش مي گن عجيب ، فقط به تو سلام كنم ، فقط با تو حرف بزنم ، فقط واسه تو دعا كنم ، فقط تو چيز يادم بدي ، دسم  فقط تو دس تو باشه ، فقط تو بهم بگي گندم ، فقط گندم تو باشم ، بجاش تو هم فقط مال من باشي .

تا حالا ديدي گل سرخ وقتي مي خواد واسه ي پروانه ها جا باز كنه ، ديواره هاي قلبش نا خواسته ترك مي خوره ، منم يه وقتايي اونجوري  دوستت  دارم  ، نبينم دلت ازم ببره ، نبينم واسه من اخم بكني واسه ديگران بخندي  . بخدا من میمیرم

به اندازه كافي امروز زخم حسادتامو بستي ، تو اين عصر بي مهري كه رو آدما قيمت ميزارن نكنه هوس كني بيمار عشقتو عوض كني ، نكنه خستت كنم ، نكنه بري تنهام بزاري .

خلاصه كه حسابي رو اسم همه خط كشيدي ، رو تموم شماره هاي جدول دلم ، عمودي ، افقي ، اون خونه ي سياها ، اون حرفاي جا افتاده ، اون خطاي وسط به خدا همش تويي ، آخه من از دست تو چيكار كنم ؟

قول ميدم اگه  اوني كه ميخواي نيستم يادم بدي زود ياد بگيرم هموني ميشم كه مي خواي اون وقت ممكنه دوسم داشته باشي اگه نمي توني دوسم داشته باشي لااقل يه قول بهم بده ، بيشتر از این از چشات نيفتم ، چون بي تو مي ميرم .

(( تا تو هستي زندگي بايد كرد ))

كسي كه نبودن تو حتي در تخليش هم نمي گنجد       (( گندم ))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 2:44  توسط گندم  | 

 

 

 

عاشق تنها

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:36  توسط گندم  | 

 

 

 

وقتی چشمات دیگه اشكی برای ریختن نداشته با شه ... وقتی دیگه قدرت فریاد زدنم نداشته باشی ...... وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی... وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن... وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه .... وقتی چشم از دنیا ببندی وآرزوی مرگ كنی... وقتی احساس می كنی دیگه هیچ كس تو رو درك نمی كنه... وقتی احساس كنی تنها ترین تنهای دنیا هستی ... و وقتی باد شمع نیمه سوخته اتاقتو خاموش كرد ... چشمهایت را ببند و با تمام وجود خدا رو صدا بزن !

 

ولی بازم کسی به دادت نمی رسه بازم تنهایی ُ بازم حسرت

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 2:40  توسط گندم  | 

 

 

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال میشی برام ماه شبای بی سحر میشی برام ستاره ی راه سفر ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط گندم  | 

 

می خواهم تا آخر عمر خانه نشین خیال تو باشم. به یاده رفتنت مثل

ابرها بغض کنم به نامه های ننوشته ات پاسخ بدهم و از پشت پنجره به

آرزوهایت سلام کنم.می خواهم تا انتهای این جاده همچنان بی قرار تو

باشم و تمام لحظه ها را به عشق دیدن تو طی کنم.می خواهم با تو از

حادثه عبور کنم.



کسی را نداشتم تا با او از رازهای کوچک بگویم.از دانه های شبنم بر

تیغه های علف ، کسی را نداشتم تا با او از رازهای بزرگ بگویم... از

انچه در دلم می گذرد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:39  توسط گندم  | 

 

 

آن دم که باران می بارید وقطره های آن برروی گونه ام مینشست تو را یافتم!
تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پراز

محبت و عشق!
آن لحظه احساس کردم آن قطره ،قطره اشکم است که ازچشمانم سرازیر شده !
اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد....
از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیرباران میرفتم

بدون هیچ چتروسرپناهی ...
باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو

 را احساس کنم....
یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمانم سرازیر شد

قطره های اشکی که بوی باران میداد !
گویا یکی از آن قطره های اشک ،

همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود!
احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی...
حس غریبی بود .....
حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر

گونه های من میریزد....
یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که درزیر

آن ایستاده بودم تو نشسته بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی...
تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر

گونه های من می ریخت....
آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از قطره های باران!
آن زمان بود که عاشق باران شدم ،

عاشق تو و لحظه های بارانی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:22  توسط گندم  |