تبليغاتX
بوی گندم

ازنبودنت روزهای زیادی گذشته
از تنهایی من هم روزهای زیادی میگذرد
مهربانی چشمهای تو تمام دنیای منه
در زندگی تاریک من تو تنها روشنایی هستي
گرمی آغوشت تنها پناهگاه امن زندگیمه  و شانه هایت محکمترین تکیه گاه منه ازم نگيرش
تمام خنده های من برای ديدن تو هستش. تمام شادی من برای شادی با تو بودنه
غایب از چشمان  من
زندگی من از همان روزی که دیگر چشمهای تو را ندیدم تمام شد
من مردم
من از همان لحظه که تو  از رفتن گفتی نابود شدم
این قرار من و دلم و تو نبود
قرار نبود روزی نباشی
من نیاموخته ام بی تو زندگی کنم
من نیاموخته ام به چشم دیگری چشم بدوزم در آغوش دیگری فرو بروم بر شانه های دیگری اشک بریزم دستهای دیگری دستهای مرا بفشارد
من مثل یک نوزاد به مادر به تو محتاج بودم و هستم
تو را در کجا جستجو کنم؟ کجا گم کرده ام تو را و روزهای خوب با تو بودن را
آخر تو تمام دنیا و زندگی من بودی و هستی
آخه قلب من فقط جای تو بود و هست جز تو برای کس دیگه ای جا نداشته و نداره
من مدتهاست مرده ام
مرگ من با رفتن تو رسید
نگاه به دم و بازدم من نکن از سر اجبار است نه اختیار وگرنه نفس را بدون تو میخواهم چه کنم
هوایی که با هوای تو نباشد میخواهم برای چه
اگر دیدی اشک میریزم. این اشکها برای نبودن توست که ریخته میشود
باور نکن اگر صدای قهقهه مرا شنیدی این خنده ها از شادی یاد آوری روزهای با تو بودنم است
اما باور کن که جای تو را هیج کس در قلبم  نگرفت
باور کن هنوز هم دلم به گمان برگشتن توست
باور کن هنوز هم دستهایم در انتظار دستهای توست
باور کن
مرگ من مصادف شد با روزي كه تو بروي  
قشنگ ترین روزهای زندگیم روزهایی است که همه با تو به سر شد
این جسد متحرک تنها چیزی است که از روزهای با تو بودن برایم به یادگار مانده برای همین برایم عزیز است وگرنه از حمل مکرر جنازه ام خسته ام
اگر یادگار روزهای خوش زندگیم نبود تا به حال نابودش کرده بودم
از همه اینها گذشته عشق بزرگ من :هنوز هم که هنوزه دوستت دارم و تا زمانی که این جنازه را میکشم به همراه خودم دوستت خواهم داشت
......................
 به امید برگشتن تو ......................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:16  توسط گندم  | 

 

 

عزیزتر از جانم                         

کلمه ها ناتوانند

 این را قلبی به من گفت که روز و شب می تپد و با تپش او هزاران ستاره بیدار میشوند.

راست می گوید...

کلمه ها صدایی ندارند خاموشند و اگر کسی دهان به گفتن  آنها باز نکند فراموش می شوند. من خیلی از کلمه ها را از یاد برده ام و بعضی از کلماتی را که در کودکی بر زبان می آوردم کنار گذاشته ام اما تپش قلبها را نمی توان از یاد برد

  این صدای دگرگون کننده از تمام موسیقی ها شنیدنی تر و زیباتر است.

کلمه ها ناتوانند وگرنه برای گفتگوهای جاودانه به نگاه حاجتی نبود.

 نمی توان حتی از عمق یک نگاه به قلمرو یک قلب پی برد.کلمه ها نمی توانند حرفی را که فراتر از این دنیای خاکی است بیان کنند.

 کدام کلمه می تواند تو را معنا کند؟؟

همیشه فرصت برای نوشتن هست اما برای دیدن و شنیدن فرصت کم است. عمر می گذرد و ناگهان در می یابیم چه رنگین کمان هایی را که ندیده ایم و چه صداهایی را که نشنیده ایم و چه حرف هایی را که هیچ وقت بر زبان نیاورده ایم.

من آن قدر حرف در دل دارم که اگر هفت بار دیگر هم به دنیا بیایم همه دفترهایم را پر خواهم کرد . من نمی خواهم هیچ حرفی را ناگفته بگذارم. مگر برای از تو سرودن چقدر وقت دارم؟؟؟

کلمه ها ناتوانند وگرنه حرف های قلبم را برایت معنا می کردم و از آینه های بکر می خواستم که احساسم را به تو نشان دهند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 17:58  توسط گندم  |